|
بانام خدا علیرغم اینکه می دانستند با تحریم مسابقه ای کوچک ، در زندگی کاری با تحریمی بزرگ، روبرو خواهند شد .ولی باز برسر این دو راهی ، تحریم را انتخاب کردند . مسابقه ای که حتی اگر همه اثار شان اززیر تیغ ، جان سالم بدر میبرد، مخاطب ان به پنج هزار نفرهم نمی رسید .(ان هم قشر خاص نمایشگاه رو ).ولی اکنون حرف شان را، بگوش میلیون ها نفر رساندند. زمان،زمان پاسخ به مردمی بود ،که در شکوفایی انها سهیم بودند .زمان ،زمان بودن بود یا نبودن . این بده بستان فی البداهه ،(بین مردم و هنرمند مردمی) ،چنان به دلها نشست ،که تبدیل به یک بدعت شد .بدعتی که باقی هنرمندان مردمی، صنوف دیگر را همراه کرد . سینماگران ،چنان تصویری از خود،بجا گذاشتند .که این بار نه بر پرده نقرای ،بر جان مردم نشست . و پنجره دل تئاتری ها هم، بروی مردم گشوده شد . این همصدایی اهالی موسیقی ، به چنان اهنگی بدل شد ،که سالها مردم ان را زمزمه خواهند کرد .و حتی این روزها همصدای ،گرافیست ها را می شنویم .که به انها میگوییم :به دلهای ما خوش امدید . اری ،کاریکاتوریست های ما مسابقه ای بزرگتر را انتخاب کردند .مسابقه ای که نه یک برنده ،که 176 برنده داشت . و جایزه ان، تندیس طلایی ادمکی کارتونی بود ،که کتاب قطور تاریخ بدست داشت ،که در ان نام 176 کارتونیست حک شده بود . ما وبلاگ نویسان ،به پاس قدر دانی از این هنرمندان ،این پست مشترک ،که برگ سبزی است به کارتونیست ها و همه هنرمندان مردمی کشور عزیزمان ایران، تقدیم میکنیم . شما دوستان وبلاگ نویس هم،در صورت تمایل ،با درج این پست ،به خیل*پست مشترکی ها بپیوندید.
+ نوشته شده در شنبه 28 شهریور1388ساعت 10:10  توسط همایون مصطفایی
|
واقعا کیف کردم . از حرف های استاد در شبکه صدای امریکا ..واقعا من به
عنوان یکی از میلیون ها طرفدارش به خودم افتخار میکنم که تا الان در مورد این استا گرانقدر اشتباه نمیکردم....
چو ایران نباشد تن من مباد
انشا ا... همیشه زنده و پاینده باشی استاد بزرگ ایران زمین...
+ نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 23:34  توسط همایون مصطفایی
|
با نام خدا
پست مشترک2
دومین پست مشترک خود را در فضایی آرام اغاز میکنیم . پيرو اطلاعیه قبلي (پست مشترك1) ما جمعي از وبلاگ نوبسان سبز انديش تصميم داريم كه هر دو هفته يكبار ، پستی را در يك روز بطور مشترك قرار دهيم . اگر تمايل به اين اقدام داريد،این پست را در وبلاگ خود قرار دهيد. مهم نيست كه چه مدت به روز باشد . هدف فقط هماهنگي همه ما با هم و تمرين کار گروهی است . ضمنا پست هاي پيشنهادي شما دوست عزيز را هم میشود به راي گذاشت تا در صورت انتخاب ، پست بعدي باشد . به دوستان سبز دیگرتان هم خبر دهید .
منمون
+ نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 12:18  توسط همایون مصطفایی
|
+ نوشته شده در شنبه 24 مرداد1388ساعت 8:42  توسط همایون مصطفایی
|
با توجه به اینکه وبلاگ بابک داد فیلتر شده .من تصمیم گرفتم تا دست
نوشته های ایشون رو در وبلاگم بذارم.. البته ازشون اجازه گرفتم
+ نوشته شده در شنبه 24 مرداد1388ساعت 8:34  توسط همایون مصطفایی
|
«تبديل پول»؛ يك روش بي خطر و ساده! از امروز، همه پول هايتان را از بانكها درآوريد و بلافاصله به «ارز» تبديل كنيد و نگه داريد! توضيح ضروري: براي آنكه دوستان نامطلع، از چگونگي بودنم در ايران و نوشتن و مصاحبه هايم دچار اشتباه نشوند كه اين نظام خونريز، سعه صدر و صبوري «تحمل مخالفان» را دارد، اين توضيح را هربار مختصرا" مي گويم. من به همراه خانواده ام از فرداي كودتا (23 خرداد) و به محض تماس مشكوك مأموران و احساس احتمال دستگيري، خانه و كاشانه را ترك نموديم و خانه بدوشي را انتخاب كرديم. آوارگي را برگزيدم تا بتوانم بنويسم و بگويم و «صدايي» باشم از «حقانيت ملت» و افشاگر جنايتهايي باشم كه از قبل از انتخابات 22 خرداد شروع شد و بعدها وحشيانه ادامه يافتند و ابعاد هولناكشان روز به روز بيشتر آشكار مي شود. پس ادامه بودنم در ايران، به لطف آوارگي و انتخاب زندگي مخفي است! وگرنه نايب خودخوانده امام زمان، تحمل كمترين صداي مخالفي را ندارد و مأمورانش، تا به حال از دستگيري من عاجز مانده اند. نكته ظريف اينكه هر روز ادامه بودن ما، «سند انكار/» قدرت امنيتي اين نظام است./ بابك داد آقاي خامنه اي بدون درك درست از جنبش سبز و «روشهاي مدني» آن، حركتهاي مسالمت جويانه و مدني ملت متمدن ما را «كاريكاتوري از انقلاب 57» دانست و با ناشي گري، نظام اسلامي(!) را معادل نظام طاغوت خواند و ادعا كرد بر خلاف طاغوت، اين نظام در مقابل حركتهايي مانند انقلاب سال 57 «مستحكم» است و تازه اين حركتها مثل انقلاب هم نيست و «كاريكاتور انقلاب57» است! ظاهرا" ايشان بدرستي در نيافته اند كه «خصوصيت جنبش سبز»، همين است كه بنا ندارد با روشهاي سخت و خونين، نظام فاسد و مستكبر را تسليم يا سرنگون سازد و حق خود را پس بگيرد، براي همين اعتراضات مدني و روشهاي نرم اعتراضي مردم را به سخره مي گيرند. در يادداشت قبلي گفتم، اگر مقامات نظام از «شدت خشم و نفرت عمومي» اين ملت خبر داشته باشند، آرزو مي كنند اي كاش با يك «انقلاب مخملين» و «براندازي نرم» و بدون خونريزي بركنار شوند. حال مي خواهم چندتايي از اين راههاي «بي خطر براي مردم» و «مؤثر» براي سرنگوني مخملي و نرم(!) اين نظام خونريز را مطرح كنم. راههايي كه از خلال نظرهاي بچه هاي فهيم و آگاه جنبش سبز دستچين شده اند و نظر و فكر و ايده خود شما مردم است. اين هم آخرين «لطف» اهالي جنبش سبز به سران اين نظام، تا با يك روش مخملين و نرم، قدرت را ترك كرده و به صاحبان اصلي آن يعني ملت واگذار كنند. اگر جنايتهاي نظام ادامه يابند، شايد بعد از اين به تناسب درندگي و خونخواري نظام، از تبليغ اينگونه روشهاي نرم و مخملين منصرف شويم و «با زبان خودشان»، سخن بگوييم! *** «اقتصاد» و ثروت نفت و پولهاي درگردش ملت، اصلي ترين «ابزار قدرت نظام» است. نظام بخصوص با تكيه بر «منابع عظيم مالي مردم»، به كشورها و گروههاي تروريستي «رشوه» مي دهد تا باقي بماند. با استفاده از اين ثروتها، با كشورهاي حريصي مثل سوريه و روسيه و چين و ونزوئلا و كوبا و... مبادلات سنگين اقتصادي دارد و براي گروههاي تروريستي مثل حزب الله لبنان و حماس فلسطين، پولهاي كلان مي فرستد. با همين ثروت عظيم «ابزارهاي سركوب ملت» را خريداري مي كند و آدمكشان و شكنجه گران را درر «روسيه» آموزش مي دهد و يا آدمخواراني را از لبنان و اردن و سوريه وارد كشور مي كند تا ملت را سركوب كنند. حال ما مي خواهيم اين نظام نامشروع را تسليم خواست ملت كنيم و اگر تسليم اراده ملي نشد، او را سرنگون سازيم.اما از يك طرف «كارد» ظلمها و جنايتهاي اين رژيم خونريز به «استخوان» همگي ملت رسيده است و از طرفي، شك نداريم كه اين نظام با «همّت جمعي» همه مردم «ساقط» مي افتد. اينها واقعيتهاي موجود ماست. اما در هيچ كشوري، همه مردم هم اهل مبارزه و ايستادگي و پرداخت هزينه هاي سنگين و خون دادن و زندان رفتن و شكنجه شدن نيستند. پس بايد بدنبال راههايي باشيم كه «همه ملت» بتوانند به سادگي اجرايش كنند. راههايي كه «ساده و بي خطر» باشد و ملت را بدون پرداخت هزينه هاي سنگين و خونريزي به مقصودشان برساند. فقط هم قسم شويم كه اگر چنين راههاي كم خطري پيش پايمان گذاشته شد، «سهم» خود را بدون خطر و دشواري بدهيم تا اين سرزمين روي آزادي ببيند و از شّر دزدان بيت المال خلاصي يابد. حالا اين شما و اين هم چند راهكار «بي خطر، ساده» ولي مؤثر كه حتي از لحاظ مادي هم برايتان «سودآور» خواهند بود! اين راهها را فرزندان شما در جنبش سبز كه هر كدام يك سرباز و يك رهبر هستند، پيشنهاد كرده اند و من فقط تجكيع شان كرده ام. اين روشها، بعضا" به لحاظ مالي «سودآور» هم هستند اما اگر همين كارهاي سودآور را هم، با «نيت خالصانه» و براي گرفتن تقاص خونهاي به ناحق ريخته شدن عزيزانمان انجام دهيد، اجر مبارزه شما هم به اندازه ساير مبارزان، مأجور خواهد بود. اين كارها با همه سادگي شان، ضربه هايي بسيار سخت بر سيستم اقتصادي نظام فرو مي آورد. ابتدا راهها را مي گويم و بعد توضيح كوتاهي درباره هركدام مي نويسم. بعد تصميم بگيريد آيا دوست داريد «مهرماه»، فصل پائيز اين نظام و هنگامه تسليم و يا حتي سرنگوني آن باشد؟ آيا دوست داريد تا دو،سه ماه ديگر، جانيان و متجاوزان و شكنجه گران را در محكمه هاي عدالت ملي ببينيد كه محاكمه و مجازات مي شوند؟ اگر آري، از همين فردا اين كارها را انجام دهيد.و بدانيد «خداوند سرنوشت هيچ قومي را تغيير نمي دهد، مگر آنكه خودشان بخواهند!» پس براي تغيير سرنوشت خود و فرزندانمان، همه با هم همّت كنيم! حكومت ظلم پابرجا نمي ماند، اگر ما همت كنيم. 1- تمام پولها و سپرده هايتان را از بانكها و سيستم بانكي خارج كنيد. حساب بانكي تان را خالي كنيد. چك پولهاها و تراول چكهايتان را تبديل به پول نقد يا «ارز» كنيد! اين شامل هموطنان خارج از كشور هم مي شود. آنها بخصوص با قطع كامل كارهاي بانكي در شعب بانكهاي ايراني، كمك بزرگي به اين طرح مي كنند. 2- بدون از دست دادن وقت، تمام پولهاي نقدتان را از «ريال» تبديل به «دلار» يا «يورو» كنيد و ارزهاي خود را در خانه نگهداري نماييد. در ادامه خواهم گفت تقاضاي زياد «ارز» باعث چه صدماتي بر نظام اقتصادي جمهوري اسلامي مي شود. 3- بدهي هاي بانكي و هرگونه اقساط وامهاي بانكي خودتان را حداقل در سه ماه آينده پرداخت نكنيد. هيچ فيش بانكي براي دستگاههاي دولتي از قبيل پرداخت جريمه اتومبيل، قبوض آب و برق و تلفن و موبايل پرداخت نكنيد. اگر از قطع شدن اين خدمات نگرانيد، بدانيد اين «نگراني» و يا «قطع برق و تلفن» كمترين هزينه من و شما براي آزادي كشورمان خواهد بود. يادمان باشد در اين راه،ديگران «خون» داده اند و هنوز در زندانها شكنجه مي شوند. 4- كليه «اوراق بهادار» يا «مشاركت» خود را به بانكها پس بدهيد و پول آنها بگيريد و آن پولها را هم به ارز و بخصوص به «دلار» يا «يورو» تبديل كنيد و در خانه و مكان امني نگهداري كنيد. 5- از پرداخت هرگونه عوارض و ماليات خودداري كنيد. اين كار را تا سه ماه انجام ندهيد. وجوه و سپرده هاي خود را از دستگاههاي دولتي مثل سازمان حج و زيارت و وزارت مسكن و خودروسازهاي داخلي «سايپا» و «ايران خودرو» پس بگيريد. هر نوع پولي نزد دستگاههاي دولتي داريد، پس بگيريد. 6- صندوقهاي صدقه كميته امداد را «تحريم» كنيد و به هيچ عنوان در آن صندوقها صدقه نريزيد. اين صندوقها، قلك هاي ميلياردي نظام هستند و پولهاي من و شما، مطلقا" به جيب مستضعفان نمي رود. 7- هرگونه كالايي از محصولات چين، روسيه و كشورهاي حامي دولت كودتا را «تحريم» كنيد و از كوچك و بزرگ، شكلات يا تلويزيون ساخت اين كشورها را نخريد. 8- از پرداختن خمس و زكات و وجوه شرعيه به «مراجع خاموش» پرهيز كنيد و در عوض، مراجع مبارزي مانند آيات عظام منتظري، صانعي، بيات، دستغيب و ديگران را از لحاظ بنيه مالي و با پرداخت وجوه شرعيه تقويت كنيد. 9- از ريختن نذورات و كفاره و هر نوعوجهي در حرم امامان معصوم(ع) و امامزادگان خودداري كنيد و پرداخت نذورات خود را مطابق احكام شرعي «تعليق به بعد» كنيد. ميزان درآمد حاكمان از اين حرمين شريف فوق العاده و سرسام آور است. قطع اين نذورات و تأثير بالاي اين كار را دست كم نگيريد. شما هم به راههاي مشابه فكر كنيد و آنها را به يكديگر بگوييد يا براي ما بنويسيد. يادتان باشد همين راهها را هم از ميان ايده هاي خود شما مردم جمع آوري و تدوين كرده ايم. حال درباره هر مورد، توضيح كوتاهي مي دهم. شرح و بسط آن را خودتان فكر كنيد و يا از اهلش سئوال كنيد. اگر پولهاي خود را از بانكها و سپرده هاي خود را از دستگاههاي دولتي مثل سازمان حج و زيارت ايران خودرو و سايپا و وزارت مسكن و... پس بگيريد، سيستم مالي كشور در زمان كوتاهي فلج مي شود.البته همه با هم بايد تلاش كنيم و مي كنيم. اگر شما شروع كنيد، ضرر نخواهيد كرد.تضمين مي كنم. اگر پول نقدتان را به ارز رايج مثل «يورو» يا «دلار» تبديل كنيد، «تقاضا» براي خريد ارز بالا مي رود. سپس قيمت دلار و يورو در بازار از كنترل دولت خارج مي شود و نظام بانكي نمي تواند ارز مورد نياز مردم را تأمين كند و نمي تواند ارز مورد نياز مردم را به بازار «تزريق» كند. يعني آنقدر ارز در اختيار ندارد. كمبود دلار و يورو باعث افزايش قيمت آنها در بازار مالي و افت شديد «ريال» مي شود. دولت رانتخوار از كنترل انحصاري بازار عاجز مي شود و بدين ترتيب، در كمتر از دو ماه، شريان اقتصادي دولت قطع و سيستم اقتصادي دولت كودتا زمينگير مي شود. بخش بسيار كلاني از ثروت مردم نزد وزارت مسكن و حج و زيارت و خودروسازهاي داخلي است. با اعلام انصراف از حج و خريد مسكن و خودرو، و پس گرفتن پولتان، اين ثروت را از دست حكومت بيرون بياوريد و تبديل به «دلار» كنيد كه مطمئنا" دولت و نظام بانكي قدرت تهيه اين ميزان دلار را نخواهند داشت. ارزش «ريال» به طور مقطعي نزول شديدي خواهد كرد و اقتصاد نظام زمينگير خواهد شد. اقتصاد «پاشنه آشيل» نظام است. بدون اين ثروت، نظام نه قدرت سركوب ملت و خريد آدمكشان را دارد، نه مي تواند به بسيجيان حقوقهاي آنچناني بدهد تا بچه هاي ملت را بزنند و بكشند و بگيرند و پسران و دختران عزيز مردم را در زندانها مورد تجاوز قرار دهند، و نه توان ساختن كمپ ها و آشويتس هايي مانند زندان كهريزك را خواهند داشت و نه مي توانند به دنبال ماجراجويي هاي هسته اي و ساختن بمب اتمي بروند و ايران را درگير جنگ و تحريم كنند. با اين كار، همچنين ارزش پولمان را كه به شكل «ارز» در اختيار داريم نيز حفظ مي كنيم و در هنگام «سقوط دولت» و سقوي «ريال»، چون ارزش مالي «ارز» كاهش پيدا نمي كند، ارزش پول ما هم حفظ مي شود. بعد از پيروزي جنبش سبز، اقتصاد كشور مثل بناهاي ديگر بازسازي خواهند شد. تمام ارزها را به «ريال سبز» تبديل خواهيم كرد و «ريال» را به جايگاه واقعي اش در اقتصاد دنيا ترقي خواهيم داد. اگر بدهي بانك و اقساط تسهيلات، مالياتها و عوارض مختلف خود را ندهيد، بانكها و دستگاههاي دولتي و شهرداريها و قوه قضائيه براي پس گرفتن وامها و مالياتها، دچار «حجم انبوهي» از پرونده ها مي شوند و زمينگير و درمانده خواهند شد. اگر كالاهاي چيني و روسي و كشورهاي حامي كودتاچيان را نخريد، مبادلات دولت كودتا با آن كشورها در كمتر از دوماه قفل مي شود. اگر صندوقهاي صدقه كميته امداد را تحريم كنيم، و از پرداخت نذورات در امامزاده ها خودداري كنيم و خمس و وجوه شرعيه را به «مرج خاموش» ندهمي و حداقل آن را به سال بعد موكول كنيم، نظام نمي تواند با اين پولهاي نذورات و صدقه ها و وجوه شرعيه، به فلسطين و لبنان و سودان و سوريه پولهاي كلان بدهد و يا 18 و نيم ميليارد دلار پول و شمش طلا به سوي لبنان بفرستد كه در تركيه كشف و ضبط بشود.با اين طرح، نظام ديگر نمي تواند با پولهاي ملت ما، براي دختران در سوريه و لبنان و سودان(!) جهيزيه تهيه كند و آنها را به خانه بخت بفرستد و در عوض، دختران و حتي پسران زنداني ما را در اختيار مزدوران لبناني و اردني و سوري قرار دهد تا آنها را مورد تجاوز قرار دهند. همچنين پشتوانه مالي مقام رهبري و «نظام رانت محور» او نيز به شدت ضعيف شده و از بين مي رود. اين نظام نامشروع را با روشي «بي خطر»، ساده، بدون هزينه جاني و حتي از لحاظ مالي «سودآور» زمينگير و تسليم و سرنگون خواهيم كرد. شروع كار از همين فردا. شما، شخص خود شما، شروع كننده و نفر اول باشيد. برويد بانكها و سايپا و حج و زيارت و.... و پول هايتان را پس بگيريد و بلافاصله «يورو» و «دلار» بخريد. اين نظام را بدون خونريزي و با روشهايي «مدني» و مدرن، تسليم يا سرنگون مي كنيم. آن چنان كه از فرط فلاكت، به دريوزگي بيفتند و ناچار شوند تسليم خواسته هاي برحق مردم شوند و قدرت نامشروع را رها كنند و حاكميت را به ملت بسپارند. از صبح فردا، «همه با هم» شروع كنيم. يادمان نرود «رمز پيروزي» ما در اين جنبش سبز، «وحدت» و «سبقت» است و كسي نبايد منتظر ديگري بماند. بسم الله! توجه: انتشار و تكثير و ارسال با ايميل و فتوكپي اين مطلب، «ساده ترين» و «مؤثرترين» كاري است كه شما خواننده گرامي مي توانيد براي «فلج كردن نظام مالي» رژيم تهران انجام بدهيد. «اسم بنده» را هم از روي اين نوشته ها برداريد، تا شائبه «شهرت طلبي» در كار نباشد. من در زندگي مخفي ام در ايران، فعلا" به شدت از شهرت و نام طلبي پرهيز دارم و زندگيم به لحظه اي خطا و دستگيري و اعدام بند است. اما با تكيه بر همت خود و لطف خدا، وظيفه ام را انجام مي دهم. شما هم اگر مي خواهيد به وظيفه خود عمل كنيد، تا هركجايي كه دستتان مي رسد، براي انتشار و براي عمل به محتويات اين مطلب كه حاصل فكر اهالي خوش فكر جنبش سبز است، تلاش كنيد. درست است كه «نظام جور و ظلم رفتني است»؛ منتها نه با انفعال ما! همه بايد تلاش كنيم و مايه بگذاريم. يا حق!
+ نوشته شده در شنبه 24 مرداد1388ساعت 8:26  توسط همایون مصطفایی
|
آرزو كنيد با «انقلاب مخملين» بركنار شويد!
+ نوشته شده در جمعه 23 مرداد1388ساعت 3:24  توسط همایون مصطفایی
|
تجاوزها، براي بي انگيزه كردن جوانان پرشور ماست!
تجاوزها، براي بي انگيزه كردن جوانان پرشور ماست !بازجو هنگام تجاوز:«اومدي رأيتو پس بگيري؟ بيا!» تو ١٨ ساله اي. سه ماه قبل «عاشق ايران و آزادي مردم» بودي و حاضر بودي جانت را هم براي سبزشدن وطن بدهي، اما اينجايش را نخوانده بودي كه بعد از چند هفته زندان و شكنجه، حالا از خودت،از مردم،و حتي از خدا هم خجالت مي كشي! بدت آمده! متنفر شده اي! گوشه خانه خزيده اي و نميتواني حتي بنشيني! بازجو گفته بود:«كاري مي كنم مدتها نتوني راه بري! چه برسه بري تظاهرات بچه قرتي! بلايي كه مدتها نتوني بشيني! كاري ميكنم مثل خرچنگ بخزي!» او ميخواست تو را هم عضو«جماعت بمن چه؟» كند! اين «هدف» آنها بود كه تو را كه جوان و خروشنده بودي،منزوي و سرخورده كنند تا بگويي به من چه؟ ميخزي روي كف اتاق، چون بخيه هاي مقعد خيلي دير خوب مي شوند! هنوز ضجه التماس پسرهاي ديگر توي گوش توست. آن ضجه ها هنوز هم نمي گذارند بخوابي. سه ماه پيش چه شاداب بودي و سرحال. باشور وشوق رأي دادي! اما آن تقلب مفتضحانه انتخاباتي تو را هم مثل همه عصباني كرد. رأي تو و خيلي از مردم به «سبز» بود و ديدي با تقلب، «سياهي» را جايش گذاشته اند.اما پروژه بعدي آنها «سرخي خون» و «زردي بي انگيزگي» بود. نداها وسهرابها و صدها نفر راكشتند و كف خيابانها را سرخ كردند! خشمگين شدي اما به حرف بزرگترها گوش كردي و در «راهپيمايي سكوت» نه شعار دادي نه فرياد زدي! اما اوباش فدايي رهبر ريختند و همه را زدند،با باتوم وگاز و شلنگ وقمه! تو را فقط به جرم مچ بند سبزت و به جرم شادابي و «انگيزه» و «جواني» شناسايي! ودستگيرت كردند. بردند در قفسهاي فلزي كهريزك و در كنار صدنفر مثل خودت انداختند. روزي چندبار كتك خورديد و فحش شنيديد. بعد تو و چند زنداني جوانتر و باروحيه ديگر را دستچين كردندو به سلول «فتح المبين!» بردند! چند بازجو و زنداني سابقه دار و مأمور و بسيجي، براي اينكه «رويتان را كم كنند!»،آمدند و تو و بچه هاي ديگر را با زور مورد تجاوز جنسي وحشيانه قرار دادند. چندين بار، تا كاملا"«خورد» شويد! شكسته و بي انگيزه شويد. هنوز توي گوش هايت هست نعره فردي كه داد ميزد:«اومدي رأيتو پس بگيري؟بيا اينم رأيت!» و تا مغز استخوانت را سوزانده بود! بعد با جراحتي عميق در روح و مجروحيتي شديد در بدن، به شرط «خفه خون گرفتن» تو را تحويل خانواده ات دادند! هنوز هم راه نمي تواني بروي. عفونت گرفته اي! به پدر و مادر يا نزديكانت نمي تواني چيزي بگويي. گوشه گير و افسرده و رنجور مي شوي! از خودت بدت آمده، مي گويي گور پدر ديگران، گور پدر خودم. آن وقت در اخبار مي شنوي آقاي لاريجاني «هشدارباش!» ميدهد و ميگويد بعداز بررسي همه زندانيان،«هيچ موردي از تجاوز جنسي ديده نشده است!» حالا ديگر دلت هم مي سوزد! لاريجاني كي توانست همه را بررسي كند؟ «فراخوان»مي دهند هر كسي مدعي است،بيايد بررسي اش كنيم! و تو ميداني با آن تهديدهايي كه قبل از آزاديت كردند و آن «اقرارنامه خوشرفتاري ماموران زندان!» كه به زور امضاء كردي، دستت فقط به «تيغ» ميرود. ميپنداري كار يك لحظه است؛«من اين زندگي را نخواستم! ارزاني شما كه پارگي مقعد را در ١٨ سالگي تجربه نكرده ايد و بيخيال ضجه هايم هستيد! نشسته ايد و به كروبي هشدارباش مي دهيد و شب با فرزندان جوانتان پيتزا پپروني مي خوريد و از خوش تيپي پسرتان با اين شلوار «بوتكات» و «شش جيب» جديدش كيف ميكنيد و نمي دانيد شلوار چند جوان مثل مرا در كهريزك و زندانهاي ديگر غرقه ي خون كردند فقط چون نخواستيم زير بار تقلب و ظلم زندگي كنيم! خدا را شكر شما هنوز فرزندتان را داريد! و عصمتش محفوظ است!» از خودت مي پرسي كه من چرا اعتراض كردم؟چون حق طلبي را به من ياد داده بودند! من حقم را خواستم نه چيز بيشتري! تيغ را به رگهايت نزديك ميكني، دردش از آن «فتح المبين!» بيشتر كه نيست! بازجويت در نوبت اول فتح المبين! گفت: «چنان بگا...تون كه ديگه دنبال رأيتون راه نيفتيد بچه قرتيا! كه آرزوي مرگ كنيد! مادر و خواهرتونم مياريم همينجا ببيني چطور مي...!» وقتي بيرون مي آيي،مي بيني دردت را به هيچكس نمي تواني بگويي. مي بيني براي جنبش سبز به خيابان رفته بودي و حالا مجروحي و در اوج جواني «زرد» شده اي! حاكمان خوشحالند كه يك «سبز» ديگر را پژمرده و افسرده و بيمار و بي انگيزه كرده اند! تو را از خودت متنفر كرده اند و ديگر برايت اهميتي ندارد سرنوشت مردم يعني چه! به جماعتي وارد مي شوي كه اسمش،«نسل سوخته» است! نسلي بي انگيزه و دلمرده و البته بي نهايت خشمگين! حالا از اين مردم چه مي خواهي؟ مي خواهي به جبران رنجي كه از آن «فتح المبين!» كشيدي، چكار كنند؟ هرچه مي خواهي بگو وگرنه دست اين مردم به تو نمي رسد تا بگويي آنها چه كاري براي جبران دردهايي كه براي «پس گرفتن رأي» ملت كشيدي بايد بكنند؟ بگو وگرنه ميترسم اين آه سوزاني كه ازسينه كوچكت تنوره مي كشد، دامان مردم بيخيال و بي توجه را هم بگيرد. شك ندارم كه سوز سينه ات،به زودي دامان رهبر اين «فاتحان!» يعني شخص آقاي خامنه اي و احمدي نژاد و لاريجاني و شاهرودي را مي گيرد! حتي اگر خودشان را نايبان امام زمان بخواند و براي سركوب مخالفان، فرمان تجاوز به پسران و دختران را صادر كنند! بااين مردم سخن بگو. اگر بدانند بايد به جبران اين جنايات، قيام كنند و «معصوميت از دست رفته» فرزندانشان را پس بگيرند، شايد از غضب خدا بترسند و كارشان را رها كنند و تقاص تو و دهها دختر و پسر مانندتو را بگيرند؛ قبل ازآنكه آه دردمندانه تو و دوستان مجروحت،خشك و تر را بسوزاند و غضب الهي را براين سرزمين نازل كند! تو براي پس گرفتن «رأي» ما قيام كردي، حالا ما براي پس گرفتن «معصوميت» تو قيام مي كنيم. با ما بمان و وقتي صداي قيام مردم را شنيدي، حتي اگر شده مثل همان «خرچنگ» كه بازجويت گفت،خودت را روي زمين بكشان و به سيل مردم بپيوند. بگذار آن بازجو و فرماندهانش و رهبران فاسدشان ببينند نتوانسته اند «انگيزه» حق طلبي را در تو و جوانان معصوم ايراني بكشند. بابك داد/٢٢ مرداد/ جايي در اي
+ نوشته شده در جمعه 23 مرداد1388ساعت 3:21  توسط همایون مصطفایی
|
افشاي يك جنايت كثيف! «ببريد حامله شون كنيد اين بچه قرتيا رو!» در هفته اول مردادماه، سي و چند روز بعد از كوچ اجباري از خانه و اختفاء و زندگي مخفي، پسرم دچار «گوش درد» شديدي شد و نيمه هاي شب، مجبور شدم او را به درمانگاه شهرستاني كه آن روزها در يكي از خانه هاي آن مخفي شده بوديم ببرم. داخل درمانگاه، پيرمرد رنجوري را ديدم كه زير دستان پسرك نوجوانش را گرفته و نرم نرمك او را از درمانگاه بيرون مي آورد. كمكش كردم. پسرش نمي توانست راه برود و خودش هم جاني نداشت كوله اش كند. من زير بغلش را گرفتم و تقريبا" از زمين بلندش كردم و با خودم كشاندم. چند تاكسي ايستاده بودند اما رقمهايي گفتند كه لابد براي پيرمرد زياد بود و داشت پا به پا ميشد. خواستم پولي به او بدهم اما ديدم پسرم از داروخانه درمانگاه بيرون آمد و داروهايش را كه خريده بود، نشانم داد كه يعني برويم. دكتر به او گفته بود گوشش عفوني شده و با آنتي بيوتيك خوب مي شود و چيز خطرناكي نيست. به پيرمرد گفتم خودم ميرسونم تون. او و پسرش را نشاندم صندلي عقب و راه افتاديم به سمت حومه جنوبي شهرستان. آرام با اشاره دستش مسير را نشانم مي داد. خيابانها خلوت بود و تند مي راندم. پسرش 17 يا هجده ساله به نظر مي رسيد. گفتم:« اسمت چيه جوون؟» پدرش زير لب جواب داد:«مهدي!» بعد انگار با خودش گفت:«يا مهدي صاحب الزمان! خودت تقاصشو بگير!» گفتم:«ايشالا چيزيش نيست! مهدي جان! تو بايد مقاوم باشي! چيه مثه پيرمردا شدي؟ محكم باش!» گفتم:« تصادف بوده؟ لابد با موتوري چيزي شيطنت كردي ها!» و لبخندي زدم تا فضا عوض شود. اما مثل اينكه همان شوخي من، يك چيز تلخ را در اين پدر و پسر زنده كرد. از توي آينه نگاهشان كردم. ديدم پيرمرد اشك مي ريزد و پسرش به هم ريخته! برگشتم به پسرم نگاهي كردم. او هم تلاشش را كرد تا فضا را عوض كند، برگشت و از «مهدي» پرسيد:« چندسالته مهدي؟ پيش هستي (پيش دانشگاهي) يا سّوم؟» پسرك باز جوابي نداد. در سكوتي سنگين رسيديم به خانه آنها. وقتي پيرمرد خواست پسرش را از ماشين پياده كند، زير لب چيزي گفت كه بدنم را لرزاند. به لهجه محلي گفت. چيزي شبيه اينكه «چه خبر از دل من داري يا مهدي»!؟ تا در خانه كمكشان كردم و ناله هاي ريز «مهدي» زير گوشم بود. گفتم نگفتي چش شده؟ تصادف كرده؟ عمل كرده؟ چي شده؟ پيرمرد اشك مي ريخت! فقط آه مي كشيد و زير لب نفرين مي كرد.كنجكاو شدم بدانم. پسرم را بردم و گذاشتم خانه پيش خانواده مان و دوباره راه افتادم سراغ خانه پدر «مهدي»! به پيرمرد گفته بودم مي روم و بعد مي آيم و او هم مخالفتي نكرده بود. خواستم برايش مرهمي باشم. مي توانستم اقلا" گوش خوبي براي شنيدن حرفهايش باشم. از گفتگو با مردم شهرهايي كه سفر مي كنم، خيلي چيزها ياد گرفته ام. تلخ يا شيرين، فرقي ندارد. هر كجاي اين سرزمين، شيريني آشنايي با مردم و تلخي ستمي كه هر كدام به نوعي مي كشند، برايم سرشارند از تجربه ها. گاهي چيزي كه مي نويسم، حرف كسي است كه در همدان برايم گفته، يا درددل كسي است در شمال يا اصفهان. خيلي از اينها ديگر حرفهاي شخص من نيستند.حرفها و دردهاي مردماني است كه اينجا و آنجا مي بينم. مردمي كه سهراب سپهري آرزو كرده بود«كاشكي اين مردم، دانه هاي دلشان پيدا بود!» و بلافاصله دريافته بود كه اگر بتواند دانه هاي دل خونين مردم را مانند دانه هاي انار ببيند، شايد تحملش آسان نباشد: «مي پرد در چشمم آب انار!» اين روزها، دانه هاي دل مردمان بسياري را ديده ام، كه سرخ بوده اند و خونين! و «غم»، در دانه هاي دل خونين خيلي از آنها پيداست! شايد براي همين است كه من و پيرمرد، زود جور شديم و او سفره دلش را برايم باز كرد. تو گويي همديگر را سالهاست مي شناسيم. وقتي رسيدم، خواهر بزرگ «مهدي» در را باز كرد. نمي دانم چرا مرا «آقاي دكتر!» صدا كرد. ديگر اين كلمه از زبانش نيفتاد. من هم مخالفتي نكردم. «عاقله زني» حدودا" 46 ساله بود كه غمي بزرگ در چشمهايش بود. فقط او و مهدي و پدر پيرشان در خانه بودند. چند سالي بود كه مادرشان مرحوم شده بود و مهدي از كودكي، مادر نداشت و اين خواهر دلسوز، برايش مادريها كرده بود. اينكه از كجا شروع كرديم به صحبت و چطور بحث را كشاندم به مريضي «مهدي» و چطور پيرمرد اعتماد كرد سفره دلش را برايم پهن كند، طولاني است. بماند. بحثهاي حاشيه اي را حذف مي كنم و سرگذشت دردناك پسر 18 ساله اي را مي گويم كه حالا رنج عفونت روده و آسيب جدي مقعد امانش را بريده و افسردگي شديدي دارد و بخصوص خطر بيماري مهلك ايدز هم تهديدش مي كند. بدتر از همه اينكه، از علت اين بيماري و اين جراحتها، حتي خجالت مي كشند به فاميل خود هم حرفي بزنند. اما گشودن عقده دل براي يك مرد غريبه، حداقل اين خوبي را دارد كه دل آدمي را سبك مي كند. پايد پيرمرد به همين دليل، حرفهاي دلمه شده روي دلش را با من گفت و كمي سبك شد. *** مهدي پارسال با پسر دائي اش به تهران رفت تا كار پيدا كند. چندجايي كارگري كردند و بالاخره در يك پيتزافروشي در خيابان آزادي كاري پيدا كردند و شبها همانجا مي خوابيدند. مهدي درسش را نتوانسته بود ادامه بدهد. عكس خندان او روي طاقچه، زمين تا آسمان با اين پسرك پژمرده و زرد و افسرده حال فرق داشت. در عكس زيبا و خندان بود، با چشماني براق و حالا پيرمردي شده بود كه فقط موهايش سفيد نشده باشد؛ فرتوت و پژمرده. مهدي روز 25 خرداد به دستور صاحب پيتزافروشي، از عصر مغازه را تعطيل مي كند و از پشت شيشه ها بيرون (راهپيمايي سكوت 25 خرداد) را نگاه مي كند. يك پارچه سبز هم به مچش بسته بود و مهندس موسوي را دوست مي داشت. پسر دائيش گفته او مغازه را سپرد و رفت توي پياده رو و كم كم با موج مردم راه افتاد و دور شد. از آن به بعد پسر دائي، خبري از مهدي نداشت تا بعد از 23 روز سرگرداني پدر مهدي در كلانتريها و دادگاهها، به قول خودش:«يه تيكه گوشت كبود و مريض به ما تحويل دادن و گفتن اين پسرت! زود برگردونش شهرستان وگرنه ...» تهديدش كرده بودند هيچ چيزي از زنداني شدن پسرش و «چيزهاي ديگر!» به كسي نگويد و آن پيرمرد بدبخت هم نگفته بود و حالا هم داشت براي اولين بار، با من درددل مي كرد چون «بالاتر از سياهي هم مگه رنگي هست؟» مهدي روز اول، تب داشت و هذيان مي گفت. با ديدن خون فراوان در ادرار و مدفوعش، دكتر درمانگاه برايش چند آزمايش نوشت و معاينه هاي دقيق تري كرده بود. بعد از اينكه دكتر معالج،«يواشكي» به پدر مهدي هشدار داده بود كه « طبق آزمايشهايي كه كرديم، پسرت را يك يا چند مرد، با زور مورد تجاوز جنسي قرار داده اند!» پيرمرد از حال رفته بود. «پارگي شديد مقعد» بعد از بارها تجاوز و خونريزي، مقعد و روده هاي او را دچار عفونت شديد كرده بود و بر اساس اين ظواهر مشكوك، دكتر درمانگاه مي خواست «مقامات قانوني» و كلانتري را در جريان «احتمال يك جرم» مثل زورگيري و تجاوز به عنف قرار بدهد كه پيرمرد، ماجراي «زنداني بودن پسرش» را گفته بود و كاغذ آزادي پسرش را نشان دكتر داده بود. دكتر شوكه شده بود و پيرمرد گفته بود ديگر از مقامات قانوني و پليس و مأمور مي ترسد و پسرش بدتر از او شده:« وقتي داشتيم از درمانگاه مي رفتيم، هنوز رنگ صورت آقاي دكتر، مثل گچ سفيد شده بود! فهميده بود همين مأموراي قانون(!)، اين بلاها رو سر مهدي آوردن!» مهدي از اتفاقات روزهاي زندانش، خيلي كم حرف زده بود. چندباري هم كه مي خواست براي پدرش شرح روزهاي زندانش را بگويد، از شدت هق هق از حال رفته بود و حرفهايش ناتمام مانده بود. ظاهرا" بعد از پايان راپيمايي، در درگيري هاي خيابان آزادي، مهدي در ميان جمعي از معترضان و بسيجيان قرار مي گيرد و هول مي كند. چندين باتوم مي خورد و تا به خودش مي آيد، بدست چند بسيجي مي افتد و حسابي كتكش مي زنند. بعد او و عده اي جوان ديگر را سوار ماشيني كرده و به جايي برده اند كه بر اساس مشخصاتي كه گفته بود بايد «كمپ كهريزك» بوده باشد. چيزهايي كه از سوله ها و قفسه هاي فلزي و ... كفته بود، كساني به پدرش گفته بودند :كمپ كهريزك» بوده. آنجا تعداد بسياري از دستگيرشدگان را در قفسه هاي فلزي زنداني كرده بودند و خوراك روزانه زندانيان، كتك و كابل و آويزان كردن از پاها و شكنجه هاي ديگر بود. فرداي دستگيري، يك مأمور مي آيد و مهدي و يك پسر ديگر را با كتك بيرون مي برد. جلوي بقيه زندانيان فرياد مي زده:«همتونو مثل اينا مي بريم و مي...نيم!» مهدي صداي يك مرد ديگر را شنيده كه گفته: « ببريد حامله شون كنيد اين بچه قرتيا رو!» مهدي را به اتاقكي بردند كه در فقره اول، مورد تجاوز يك مأمور قوي هيكل قرار گرفته و در حين تجاوز، از هوش رفته. بعد دوباره و دوباره. در همان روز، بيشتر از چهار مرتبه او را مورد تجاوز قرار داده بودند و خونريزي او، چنان شديد بوده كه به سلول فلزي و داغي منتقلش مي كنند كه كوچكتر بوده و به غير از «مهدي»، سه چهار پسر جوان ديگر با جراحتهاي شبيه به او در آن زنداني بوده اند. مهدي گفته «كف سلول پر از خون و پر از مگس و بوي تعفن بوده! و يكي از بچه ها انگاري از ديشب مرده بود و مأمورها نفهميده بودند!» مهدي و چندين جوان ديگر، در طول حدود دو هفته در كمپ كهريزك، براي «آدم شدن!» و «ادب شدن!» بارها مورد تجاوز مأموران قرار گرفته بودند و در نهايت او را به بيمارستاني كه نامش را نمي داند، منتقل كردند. بعد از شتسشو و بخيه پارگي مقعد، او را بدون بستري در بخش، به زندان ناشناخته ديگري در داخل شهر تهران برده اند و بعد از حدود هفت روز گرسنگي و باتوم روزانه(!)، بالاخره او را به قيد ضمانت كتبي مبني بر «اقرار به خوش رفتاري مأموران زندان!» و تعهد به «عدم شركت در هرگونه تجمع و راهپيمايي ضد نظام!»، به پدرش تحويل دادند. پدر بيچاره بي آنكه از واقعيت جراحتهاي مهدي خبردار باشد، پيكر نيمه جان پسرش را با اتوبوس به شهرستان محل زندگيشان منتقل مي كند و بعد از يك روز، با معاينه دكتر درمانگاه، متوجه اصل جنايتها مي شود. حالا مهدي افسرده و با نگاهي بي روح و خيره به نقش و نگارهاي قالي، در بسترش خوابيده بود. آن عكس كجا؟ و اين چهره زرد و تكيده كجا؟ خواهرش گوشه اتاق نشسته بود و زير چادرش ضجه ميزد و نفرين مي كرد. آقاي خامنه اي و احمدي نژاد را نفرين مي كرد. چنان پر سوز نفرين مي كرد كه من از نفرين هايش ترسيدم و بر خود لرزيدم و مو بر بدنم راست شد. آن روز گمانم اول ماه شعبان بود. پدر مهدي زير لب ذكر «يامهدي» مي خواند و دعا مي كرد تا نيمه شعبان، روز ولادت حضرت مهدي، مسئولان نظام تقاص اين ظلم و اين جنايت كثيف را پس بدهند. نمي دانم آن عدالت گستر جهان،«مهدي موعود عج» چه نگاهي به ستمكاري و جنايات نايب خودخوانده اش دارد؟ آيا آن «مهدي» به چشمان بيروح و بدن مجروح اين «مهدي» نگاهي كرده؟ و اگر نگاهش كرده، چه حالي پيدا كرده است آن امام غايب؟ وقتي از خانه پدر «مهدي» بيرون آمدم، ساعت حدود چهار صبح بود. با پيرمرد كلي رفيق شده بودم. اما هرچه اصرار كرد نماندم. دلم گرفته بود و بايد مي زدم بيرون. نفسم در نمي آمد. گمانم يك جاي مسير را اشتباهي رفتم و رسيدم به يك گندمزار. نمي دانم برق رفته بود يا آنجا آنقدر تاريك بود كه هيچ نشاني براي يافتن مسير به چشمم نمي خورد. «شبي تاريك و...» جاده را برگشتم. باز تاريكي بود. ايستادم. به آسمان نگاه كردم. بدنبال يك «كوكب هدايت» در آسمان شب چشم مي دواندم. چرا اين سرزمين، از سياهي ستم و ظلم، چنين تاريك شده؟ چرا نوري از هدايت نمي آيد؟ ما به جبران كدامين اشتباه، اسير اين سياهي شده ايم؟ كجاي مسيرمان را اشتباه رفته ايم؟ سرم را گذاشتم روي فرمان و گريستم. قبل از رفتن، با تلفن همراهم، از «مهدي» چند عكس گرفتم. از پرونده پزشكي اش، از برگه آزاديش. به اين بهانه كه يك آشنا دارم براي رسيدگي! و قول شرف دادم براي حفظ جان مهدي و خانواده اش، عكسها را به «مقامات مسئول!» نشان ندهم. ببينيد ظلم تا كجاست كه مردم از همين «مقامات مسئول» مي ترسند و اين خانواده زخم خورده، مثل عزرائيل از مأموران نايب امام زمان وحشت دارند! «مهدي» هنوز جلوي نظرم است؛ با همان چشمان بيروحش و زندگي اش كه «نابود» شده و صدها تن مانند او كه شايد داستانشان، در دلهايشان مدفون و مكتوم است و راز خود را با هيچكس نخواهند گفت، از ترس آبرو يا تهديد مقامات مسئول!اين عكسها را براي ارائه به دادگاهي نگه مي دارم كه مطمئن هستم به زودي براي محاكمه سران نظام ضداسلامي و جنايتكاران ضدبشري تشكيل مي شود. مي گويم مطمئنم! اگر مي پرسيد چرا چنين مطمئن هستم؟ خودم هم نمي دانم چرا؟ فقط مي دانم اركان بارگاه الهي، بيش از اين نمي تواند در مقابل نفرين جانگداز پدر و خواهر رنجديده «مهدي» و آه خود او تاب بياورند. آن ضجه هايي را كه من شنيدم و هنوز مرا هم مي لرزاند، خيلي زودتر از اينها صبر خدا را لبريز مي كنند و با «همت مردم»، بساط ظلم اين نظام فاسد در هم خواهد پيچيد. اطمينان من، از تاثير سوز آن ضجه هاست!
+ نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 10:16  توسط همایون مصطفایی
|
«ديگر چه جنايتي مانده كه نكرده باشند؟»
// علني شدن نامه مسئولانه و دردمندانه آقاي مهدي كروبي به آقاي هاشمي رفسنجاني و تقاضا براي رسيدگي به كثيف ترين جنايتهايي كه در زندانهاي اسلامي رايج شده، مدال شجاعت و حق طلبي ديگري براي كروبي و سند تازه اي براي جنايات ضدبشري مقامات نظام است. براي اثبات يك مورد از «تجاوز به پسران در زندانها و توسط مأموران» تا ساعاتي ديگر يكي از فجيع ترين ماجراهايي را روي وبلاگ مي گذارم كه به تازگي و خيلي تصادفي از آن مطلع شده ام. ماجراي پسر جواني كه اهل شهرستان و كارگر يك پيتزافروشي در خيابان آزادي بود و به طور اتفاقي و در ميان جمعي از معترضان دستگير شد و دو هفته در كهريزك و يك زندان ناشناخته اسير بود و بارها مورد تجاوز جنسي خشونت آميذ قرار گرفت. حالا «مهدي» بدليل عفونت روده و زخمهاي مقعدي و افسردگي شديد ناشي از چندين مرتبه تجاوز مأموران زندان، در گوشه خانه پدرش در بستر افتاده. در گذر از آن شهرستان، يك اتفاق مرا با پدر او و سرگذشت تلخ «مهدي» مواجه كرد و شبي تا صبح پاي گريه هاي پدر و خواهر بزرگش و حرفهاي پرسوزشان نشستم و به خانه نرفتم. «مهدي» تمام مدت، زل زده بود! ساكت و خيره به زمين و...! به راستي،بعد از شليك مستقيم و شكنجه هاي سياه و دهها رفتار وحشيانه ديگر، چه جنايتهاي ديگري بايد توسط مأموران و بازجويان و عوامل اين نظام صورت بگيرد تا آقايان به تظلم خواهي مردم و درخواست اشخاص شريفي مثل آقاي كروبي پاسخ بدهند؟ دستي بالا بزنند و كاري بكنند؟ چرا به كشتن دهها فرزند پاك اعتراضي نكردند و بعد از شهادت مظلومانه فرزند يكي از آقايان،شهيد محسن روح الاميني،صداي اعتراض برخي سرداران و مسؤلان درآمد و بزرگان، مظلوميت ساير شهيدان جنبش سبز را «باور» كردند؟ آيا بايد چنان تجاوزهاي كثيفي هم در مورد فرزندان يكي ديگر از مسئولان و بزرگان رخ دهد تا آقايان، ابعاد اين جنايات را لمس و باور كنند و واكنشي نشان بدهند؟ داستان مهدي به معناي واقعي «فجيع» است و توصيه مي كنم قبل از مطالعه، سن و ميزان تحمل روحي خود را بسنجيد. چون مي خواهم «واقعيت خشن و عريان» آنچه را شنيده ام، پيش چشمتان بگذارم. جنايتهايي كه در سرزمين ولي فقيه عادل جامع الشرايط(!) بر سر مهدي و هم بندانش رفته است! واقعيت عريان نظامي را پيش چشمتان مي گذارم كه داعيه انتظار فرج و ظهور «امام مهدي عج» را دارد ولي «مهدي»هاي معصوم ما را مورد ضدانساني ترين تجاوزها قرار مي دهند! * به مهدي و بچه هاي مدربندمان: « تا نپنداري ز يادت غافلم / گريه مي جوشد شب و روز از دلم / داغ ماتم هاست بر جانم بسي / در دلم پيوسته مي گريد كسي!»
+ نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 10:14  توسط همایون مصطفایی
|
|
|